تبليغاتX
بانوی آب های ناآرام

بانوی آب های ناآرام

آه من هم زنم

زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال....(فروغ فرخزاد)

می دونی چیه ؟

خیلی  سعی کردم از زبون خودم ننویسم دیدم حال نوشتن جور دیگه رو ندارم.

فقط می نویسم تا گوشه ای حک شود که کی وارد زندگی ام شدی ....و کی سوی زندگی ات رفتی...و این وسط من چقدر ساده اشتباه کردم...چه نادانسته آزردمت و چه ناخواسته گرفتارت شدم..

محبت های گاه و  بیگاه ات...خنده های از سر دوستی...شیرین خندیدن ات وقتی به زبان طفل برت سخن می گفتم..و آرامشت........

همیشه کوبیدمت.می دانم که می خوانی.می دانم که حال دیگر می دانی...و صد افسوس که دیر است.زود به خود نیامدنم را گردن قسمت می اندازم.خواستگاری بدون خبرت از او را هم گردن خودم و رفتارهای دافعانه ام....تو هیچ گناهی نداری.خواستنت را دیر خواستم زمانی که دیگر نتوانستی. و این نتواستن برایم سنگین است.
نمی دانم شاید بی قراری ام به دلیل ترس, از دست دادن, توجه ات است...تمام خاطرات این 10 ماه برایم زنده می شود.خاطراتی که هیچگاه مرورشان نکرده بودم.همه چیز با یک شیطنت شروع شد و با چند لکه چای که برای روز اول روی لباست به یادگار گذاشتم...از آن پس مرا به نام خواندی...آری به نام..نامی که خودت برایم انتخاب کردی...

گونه های خیس....دستانی که در هم قلاب است...صدایی که می لرزد.نگاهی که در پس پرده ای از اشک تار می بیند... شال گردنی که قرمزی سس روی آن نقش بسته....و بسته شکلاتی که روی داشبورد با هر ترمز ناگهانی به سویی پناه می برد...دستانی که دوستشان داشتم و صدای ستار که می خواند:" کاش بدونم از کدوم جاده می آی..."

اینها مثل خاطرات لحظه آخر قبل از "کوری" منه ....آخرین چیزهایی که در کنارت داشتم....

نوشتم تا بدانم که تاوان شکستن دلت را دادم.نوشتم تا بدانی که بد کردنم را اعتراف می کنم...

راستی 1: تا زمانی که احساسی نداشتم تونستم یه تصمیم منطقی بگیرم،حالا که احساس دارم از اون تصمیم منطقی پشیمونم.

راستی 2: واست آرزوی خوشبختی می کنم.با اینکه الان خودم خوشحال نیستم.ولی خوشبختی ات رو از خدا می خوام.یادت نره که قول دادی توی اون لحظه دعام کنی!!!!

 محسن(یادداشت های گمشده) رو ببینید.البته می خواستم خیلی وقت پیش بذارمش ولی متاسفانه نیومدم اینجا.حالا می ذارمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:33  توسط سمیرا میس  | 

خدايا!!
آنچنان از جرعه ي توحيد مستم کن که روز رستاخيز از خاک خود، مست تو برخيزم
مرا بال عقابان بخش و پروازي اهورايي!
که با شوق تو از دنياي ننگ آلود بگريزم
اميرا!! پاک يزدانا!!
ز دنيا ديده بستم تا به دامان تو بگريزم
پناهم ده که از دلبستگي هاي جهان ، تنها


"تو را خواهم،تو را خواهم ، تو را خواهم"

خدايا اگر توام محروم كنى پس كيست كه روزيم دهد و اگر تو خوارم كنى پس كيست كه ياريم دهد؟
خدايا پناه برم به تو از خشمت و فرو ريختن عذابت.
خدايا اگر من شايستگى رحمت تو را ندارم ولى تو شايسته آنى كه از زياده بخششت به من احسان كنى
خدايا خود را چنان مى نگرم كه گويا در برابرت ايستاده و آن توكل نيكويى كه بر تو دارم بر سر من سايه افكنده و تو نيز آنچه را شايسته آنى درباره من فرموده و مرا در سراپرده عفو خويش پوشانده اى
خدايا پيوسته در دوران زندگى نيكى تو بر من مى رسد پس نيكيت را در هنگام مرگ نيز از من مگير.
خدايا براستى تو گناهانى را در دنيا بر من پوشاندى كه من به پوشاندن آنها در آخرت محتاج ترم
اى خدا پس در روز قيامت در برابر ديدگان مردم مرا رسوا مكن.
خدايا جود و بخششت آرزويم را گستاخ كرده و گذشت تو برتر است از عمل من.
خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر.
خدايا برسان مرا به نور درخشان عزتت تا عارف به ذاتت باشم و از غير تو روگردان.ايا پيوسته در دوران زندگى نيكى تو بر من مى رسد پس نيكيت را در هنگام مرگ نيز از من مگير.
خدايا براستى تو گناهانى را در دنيا بر من پوشاندى كه من به پوشاندن آنها در آخرت محتاج ترم
اى خدا پس در روز قيامت در برابر ديدگان مردم مرا رسوا مكن.
خدايا جود و بخششت آرزويم را گستاخ كرده و گذشت تو برتر است از عمل من.
خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر.
خدايا برسان مرا به نور درخشان عزتت تا عارف به ذاتت باشم و از غير تو روگردان.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:50  توسط سمیرا میس  | 

آمد و بر بالینم نشست

من اما از خواب سنگین برنخواستم

دریغا که اسیر چه خوابی ناخجسته بودم من!

شب آرام بود.

او چنگش را به دست داشت

رویاهای من با نوای چنگش در می آمیخت.

افسوس!چرا چنین به خیره گذشت شب هایم؟

اکنون دیدار جاودانش را از کف داده ام و

نفس اش تن خواب زده ام را لمس می کند....(گیتانجالی تاگور)

می دونی چیه؟امروز داشتم به این فکر می کردم کاش می شد توی لیست موبایلم به جای اینکه هرکسی رو با یه زنگ خاص از دیگری جدا کنم می تونستم روی هرکس یه بوی مخصوص می ذاشتم.تا وقتی موبایلم زنگ خورد از روی بو بتونم تشخیص بدم کیه.تا حالا شده با حس یه بو یاد کس خاصی بیفتی اونوقت یا دلت می گیره یا یه لبخند کج میاد روی لبت یا عصبی می شی و یا هزاران احساس دیگه ناخود آگاه وجودت رو پر می کنه.تا حالا فکر کردی اگه می خواستی هر کدوم از دوستات رو با یه بوی خاص از اون یکی دوستت جدا کنی روی هر کدوم چه بوئی رو می ذاشتی.؟؟؟

به نظرم دوست صورتی من بوی توت فرنگی می ده.دوست سبزم هم بوی خیار تازه.دوست دارم اونی که دوسش دارم بوی گوجه فرنگی بده یه جورائی بوی گوجه رو دوست دارم با اینکه خودش رو دوست ندارم....

از بوی کباب ترکی هم خوشم میاد ولی نمی دونم کی باید بوی کباب ترکی بده....

چند روز پیش ها داشتم فکر می کردم چه نوع بوسه ای ته دلم یه حس خوب می آره، هرچی فکر کردم دیدم بهترین نوع بوسه که همیشه آدم ازش لذت می بره بوسیدن گردن یه نوزاده که بوی خوب پودر بچه هم می ده....نمی دونم این بوسیدن رو به خاطر بوی پودر بچه دوست دارم یا بخاطر علاقه زیادم به نوزاد....

راستی 1: خیلی دوست دارم با بوم نقاشی بکوبم توی سر یه نفر و بوم مثل حلقه دور گردنش جابگیره.دست خودم نیست  خوب دلم می خواد دیگه.

راستی 2: متاسفانه پسورد وبلاگ قبلی ام رو فراموش کردم.اینم از کهولت سنه فکر کنم.....

راستی 3: من دلم برای خواب دیدن تنگ شده.واسه اینکه لذت شیرینی یه خواب خوب رو تا تمام بعداز ظهر اون روز با خودم داشته باشم.این روزا اینقدر خسته می شم و بشمار 3 خوابم می بره که دیگه هیچ خوابی نمی بینم.خیلی وقته خواب ندیدم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 17:0  توسط سمیرا میس  | 

زلیخا خورد بسی حسرت

 که یوسف گشت زندانی

چرا عاقل کند کاری

که باز آرد پشیمانی

 

راستی 1: سلام به همه!

شاید 2تا مصراع آخر شعر بالا رو زیاد شنیده باشید ولی اولش رو مطمئن نیستم.از وقتی یادش  گرفتم یه جورائی خوشم اومده و هی با خودم تکرارش می کنم.

چند روز پیش ها یه دوستی بهم گفت تو چقدر قبلا" ها داغون بودی و توی وبت هی غرغر کردی.راستشو بخواید الانم اومده بودم یه کم نق بزنم که پشیمون شدم.به جاش یه کم حرف می زنم.

توی این چند وقتی که نبودم حسابی گرفتار بودم.تو شرکت سرم خیلی شلوغه.تلفن خونه هم قطع بود نتونستم آپ کنم.البته یه مقداری به اندازه 40% چاشنی تنبلی رو هم اضافه کنید بهش.

یه چیزی که توی این مدت یاد گرفتم و تمرین کردم می دونی چی بوده ؟؟صبر....چیزی که تا حالا نداشتم.

راستی 2: تا حالا شده یه کاری رو شروع کنی و بعد وسطش بمونی؟بعد به خودت لعنت بفرستی که چرا شروعش کردی؟؟ممکنه بگی توی رودروایسی موندم.ممکنه بگی فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه.ممکنه بگی مجبور بودی.و ممکنه هزار و یک دلیل دیگه بیاری که خودتو جلوی خودت توجیه کنی نه کس دیگه ای.اما توی خلوتت چقدر به این دلیل هایی که تراشیدی اعتقاد داری و قبولش داری؟؟؟

راستی 3: می دونی بدترین نوع تنبیه و توبیخ چیه؟به نظر من اینه که آدم خودش،خودشو توبیخ کنه و بتونه خودشو تنبیه کنه.اینم یه جور خوددرگیری می شه ها.که من همیشه با خودم دارم.

راستی 4: خیلی سخته که با یکی خرده حساب داشته باشی و مجبور باشی جلوی دیگران باهاش عادی رفتار کنی و اونم به روی خودش نیاره و در قسمت تحتانی کمی تا قسمتی عروسی برگزار کنه.آدم اونوقته که از لج بچچه اش به دنیا می آد.

راستی 5: 2ماهه یه سری سیم مسخره رو به زور چپوندم توی دهنم بلکه دندونای مبارک قدم رنجه بفرمایند و دوستانه کنار هم منزل گزینند.ولی الان از .... هم پشیمونترم.خدائی هم پول الکی دادم هم دردسر بی خود دارم می کشم..پیشنهادم اینه تا زمانی که دندوناتون مثل دراکولا نبود سمت ارتوندنسی اونم از نوع ثابتش نرید.2هفته اول که از زندگی ناامید می شید بسکه موقع خنده لبتون به سیم ها گیر می کنه و به حالت مستطیلی می خندید....

راستی ۶ :

بین بستنی ها فقط: شکلاتی اش رو دوست دارم.یعنی اونائی که روش کاکائو داره مثل مگنوم.آیس پک هم دوست ندارم.اگه مجبور باشم فقط اسمارتیزهای روش رو می خورم.

بین آب میوه ها: اول آب پرتقال ،بعد آب انار و آلبالو...که البته باید توی لیوان آب میوه اش حتما" قالب یخ باشه...بقیه رو هم دوست ندارم و نمی خورم.

نوشیدنی: فقط چائی دوست دارم...قهوه رو فقط واسه فال گرفتن می خورم اونم به اجبار ....بینی ام رو می گیرم و چشمامو می بندم و با قیافه داغون می خورمش....هر نوشیدنی دیگه ای هم که توش شیر وجود داشته باشه اونم از نوع داغ لب نمی زنم....

Fast food : توی ساندویچم اگه کاهو –گوجه-خیارشور-کلم- و امثال اینها باشه خالی اش می کنم و بقیه ساندویچ رو با سس سفید می خورم.توی پیتزا هم اگه فلفل دلمه ای یا ذرت یا پیاز و یا گوجه باشه جداشون می کنم.کلا" اگه پیتزای سبزیجات باشه که اصلا" لب نمی زنم.

خرما-خرمالو-خربزه-طالبی-گرمک-کیوی-هلو انجیری-انجیر-توت-ازگیل-سیب قرمز و زرد-انبه-انگور دونه درشت که هسته داره...و خیلی میوه های دیگه رو هم دوست ندارم و نمی خورم ...

سبزی-کاهو-کلم-گوجه-هویج-ذرت-کدو-بادمجان-کرفس-بامیه و هر چیزی از این قبیل نمی خورم.

همیشه وقتی می ریم رستوران اگه ساندویچ بخورم یه ظرف سالاد از کنارش درست می شه.

از غذاهای شیرین متنفرم:مثل شیرین پلو-هویج پلو-رشته پلو-فسنجان....خورشت آلو....

از جوجه کباب و کباب کوبیده و مرغ سوخاری هم خوشم نمیاد و تا مجبور نباشم نمی خورم.

کلا" وقتی می رم کافی شاپ یا مجبورم آب پرتقال بخورم یا چائی با کیک شکلاتی...چقدر بد....

از پیازهای گنده توی غذا بدم میاد.جداشون می کنم.

غذای مورد علاقه ام سیب زمینی سرخ شده با تخم مرغه-هات داگ پنیر با سس سفید و باقالی پلوی چرب رو هم دوست دارم...

حالا به نظر شما من بد غذا هستم؟؟؟؟

به نظر خودم که نه...واسم حرف در آوردن.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:14  توسط سمیرا میس  | 

هرکسی چیزی را می بیند

که آن را در قلب خود حمل می کند.( گوته)

 

سیاهی توی چشمام می رقصه....نگاهم مثل شیشه تیله های قدیمی مات می شه.....کف پاهام مثل یه گوله یخ شده....دستامو دور زانوهام جمع می کنم....موهام بازوهام رو بغل می کنه.....انگار یه چیزی توی وجودم خالی شده....شایدم از عمقم کم شده....سکوت اش زیادی بلنده....داره کرم می کنه....آروم با انگشت پام  روی سرامیک خط می کشم....یه خط کج و کوله.....نه ناراحت نیستم....فقط خالی ام....زیادی خالی....دلم می خواد الان "صدای اذان می آد" هایده رو با صدای بلند گوش کنم.....اونوقت  اشکام که هر کدومشون به اندازه یه دونه تگرگ باشه و از چشمام بیان پایین.....الان فقط حسرت کارائی رو می خورم که انجامشون دادم...نه اونائی که انجام ندادم.....کاش زمان به عقب بر می گشت.....اونوقتهائی که ته نگاهم پر بود .....صدای خنده دختر بچه دلم رو می لرزونه....دختر بچه ای که الان 25 سالشه....کاش هیچوقت بچه ها بزرگ نشن...بزرگ ها هم بزرگتر نشن....پیرها هم پیرتر نشن.....

بعضی آدمها مریضن....یه مریض روانی.....

دلم یه فضای باز می خواد که همه جاشو چمن های سبز و خیس پوشونده باشه....یه کم هم دلم بوی خاک می خواد...بوی خاک خیس...مثل بوی مهر......مهر نماز.....یه نم نم  ریز بارون هم می خوام.....با یه کتاب خوب....شایدم یه دوست خوب....که فقط با هم حرف بزنیم......شایدم نه.....فقط به خودمون فکر کنیم.....شایدم فکر کنم.....فکر کنه.....نمی دونم رفتارای 4سال پیشم قناعت بوده یا حماقت....نمی دونم توقع من رفته بالا یا اینکه اون موقع هنوز نیازام رو نمی شناختم.....نمی دونم این آه اونه که همه چیم به هم ریخته یا بی فکری ها و سحطی نگری های خودم....

گاهی وقتها یه دوستی که باهاش خیلی صمیمی هستی می تونه از توی نگاهت بفهمه یه مرگی ات هست و به روت نیاره....تو هم نتونی به زبون بیاری....گاهی هم اونقدر خسته ای که شاید بهترین دوستت رو هم برنجونی....نداشتن وقت و حوصله شاید بهونه خوبی نباشه که نتونی به خاطرش دوستت رو درک کنی....

راستی 1: تا حالا شونصد تا email واسه  خودم ساختم که به دلیل کهولت سن password اش رو یادم رفته...

راستی 2: فقط 1 بار در ماه دلم می خواد که جنسیتم بر عکس بود.....خوش به حال آقایون که از این دردهی هیستریک راحتن...

راستی 3 : اهنگ " قدح" علیرضا افتخاری رو بهتون پیشنهاد میکنم  توی آلبوم "تو می آیی".....اینم لینکشhttp://www.ostad-eftekhari.com/

راستی 4: گاهی وقتها خونه معنی اش رو واسم از دست می ره....یادم می ره از کجا اومدم و دارم چیکار می کنم.....

راستی 5: سر و کله زدن با سر ناظر و پیمانکار هم واسه خودش عالمی داره ها....می گم سلام آقای مهندس....حال شما خوبه؟؟؟؟می گه : سام علیکم....

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:15  توسط سمیرا میس  | 

هر مصیبتی هسته یک سعادت معادل یا بزرگتر را درون خود دارد ،

اعتقاد به بخت و قسمت بد ترین نوع بندگی است.

 

می دونم که خیلی وقته  چشمام روی این خط خطی های کاغذ نلغزیده.گناهم رو قبول دارم.شرمنده همه دوستای خوبم هم هستم که نتونستم کامنتی بذارم.اتفاق خاصی نیفتاده فقط یه خبر خوب دارم  و اونم اینه  که واحدم توی شرکت عوض شد و این واسه خودم لطف خیلی بزرگی بود که خدا در حقم کرد.الان در حال حاضر توی قسمت کنترل پروژه مشغولم.

یه ذره نوشتن واسم سخت شده ذهنم دیگه مثل گذشته ها رگبار کلمات رو به  دستام فرمان نمی ده....

شاید به خاطر اینه که زیاد از این صفحه دور بودم.

می دونی دلم چی می خواد؟دلم یه تخت خواب بزرگ می خواد  که پایه های تختش تا نصفه توی آب باشه و صبح ها که از خواب بیدار می شم توی آب شلپ شلوپ کنان راه بیفتم..دلم می خواد که یه  عالمه وقت فقط و فقط واسه خودم داشتم و تمام کتابهای نخونده ام رو روی تخت ولو می کردم دور و برم و از هر کدوم چند صفحه می خوندم تا همه اشون با هم تموم بشن.بعدش هم یه لیوان بزرگ آب پرتقال واسم می آوردن که توش پر از یخ های کوچولوی قالبی باشه که بعد از تموم شدن آب پرتقالم با دندون بیفتم به جون یخ ها.آب پرتقالم رو هم دوست دارم قاشق قاشق بخورم و خنک بشم.پاهام رو هم از لبه تخت آویزون کنم توی آب.

صبح ها توی تاکسی شاید یه چند صفحه ای کتاب بخونم .از 7حوض تا سر تخت طاووس رکوردم تقریبا" 10 صفحه بوده.گاهی وقتها هم کمتر ....اونم مواقعی بوده که حواسم پرت اطرافم شده.....ولی کتاب خوندن اونم صبح توی تاکسی یه جورائی خیلی می چسبه.....

یه چیز دیگه که خوشم میاد و بهم می چسبه می دونی چیه؟؟؟؟؟خوردن سیب زمینی سرخ کرده داغ با سس سفید  اونم تازه وقتی از توی استخر میام بیرون و روی حوله سبزم می شینم.

الانم که دارم می نویسم چشمام خیلی می سوزه کلی هم خوابم میاد.

راستی 1 : متاسفم برای بعضی خانوم های بی فرهنگ که توی دوران ....شون هم تشریف میارن استخر و حال بقیه رو به هم می زنن.هر چیزی یه فرهنگی می خواد.

راستی 2: فعلا" راستی تازه ای ندارم......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 13:30  توسط سمیرا میس  | 

به خاطر داشته باشید که شما با ارزش تر از آن هستید

که تحت فشارهای روانی باشید.

 

ناخن های بلند طلائی روی کیبورد به رقص در می آیند.چشمها روی دکمه ها  قدم می زنند.احساس می کنه یه چیزی توی وجودش خالی و پر می شه.از پشت میز بلند می شه .به تاریخ آخرین پست قبلی اش نگاه می ندازه.درست 3 هفته است که سراغ این صفحه آبی نیومده.انگار که هیچ خونی توی رگهاش جریان نداره.یه خستگی کهنه که هنوز باهاش کنار نیومده.فقط همین بوده .دلیل بی دلیلی.صدای زنگ موبایل حالم رو به هم می زنه.

راستی 1 : واحدم توی شرکت عوض شد و رفتم کنترل پروژه.خیلی خدا رو شکر می کنم .راحت شدم بالاخره.

راستی 2 : خیلی چیزا داره یادم می ره.و من ناراحتم.یه جوره بدیه انگار.این فراموشی ساختگی.

راستی 3: از همه معذرت می خوام.شاید یه چند وقت خیلی کم بنویسم.بیشتر دلم می خواد بخونم.مثل اوایل که وبلاگی نداشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:50  توسط سمیرا میس  | 

به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و

 دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.

 

ساکت پشت مانیتور نشسته ، نگاه ماتش رو به صفحه کیبورد دوخته .نمی دونه چی بنویسه ولی دلش می خواد انگشتاش رو روی صفحه کیبورد بلغزونه.لمس این دکمه ها توی این حال و هوا بهتر از لمس انگشتهای مردونه و گرم پر از دروغه.هنوز بلد نیست بدون نگاه کردن به کیبورد تایپ کنه.یا شایدم دلش نمیاد نگاهش رو از روی کیبورد برداره.انگار که داره به عزیزترین آدم توی زندگی اش نگاه می کنه.توی ذهنش می آد که این حروف پر از سادگی اند.چون هنوز توی گلوی کسی به هجا تبدیل نشدند.این حروف کنار هم نچسبیده رو که با صمیمت روی این صفحه مشکی کنار هم نشستند رو دوست داره.اما وقتی همین حروف رو کنار هم توی یه جمله ساده از زبون یه مرد می شنوه حالش بد می شه.فشارش میاد پائین .احساس تهوع تمام درونش رو زیر و رو می کنه.

یادش میاد روزای اول رو .روزهائی که با همین حروف کنار هم چسبیده  چقدر ساده دل باخته بود.صدای زنگ گوشی موبایل روی میز کامپیوتر حواسش رو پرت می کنه گوشی رو برمی داره .صدای یه دوست میاد.ازش دعوت می شه که همراه این دوست به کنسرت علیرضا قربانی بره.ساعتش دیره.ته دلش مردده.راستش دل و دماغ نداره.دلش یه خلاء می خواد.خداحافظی می کنه.بازم دستاش با حرارت بیشتری صفحه کیبورد رو لمس می کنن.پشت این میز مشکی انگار امن ترین جای دنیاست واسش.فقط و فقط به خودش فکر میکنه.به دروغهایی که هر روز و هر روز می شنوه.به دروغهاییی که خودش می گه.هم به خودش و هم به دیگران.خسته اس.جای خالی یه چیزی ته دلش نگرانش کرده.نگران خودش.برای اولین بار به جای اینکه نگران و دلواپس دیگران باشه دلش برای خودش سوخته.چشماشو می بنده ولی دیگه اشکی نمونده که بخواد روی کیبورد بچکه.دکمه قرمز صفحه word  رو می زنه  و بازم اخمهاش می ره توی هم.گوشی تلفن رو بر میداره و به یه دوست زنگ می زنه.صدای دوست آرومش می کنه.خوشحاله از داشتن این دوست.واسش عزیزه.وقتی قطع می کنه احساس می کنه اون بار سنگین که روی دلش نشسته بود سبک تر شده.فقط باید صبر کرد.صبر.صبر.چیزی که هیچوقت نتنوستم به هیچ قیمتی داشته باشمش.چمشمامو می بندم و بازم صبر می کنم.صبر.صبر.

 

راستی ۱: اتفاق خاصی نیفتاده.همون حس قدیمی اومده سراغم.

راستی ۲: محیط کار واسم شده یه جای غیر قابل تحمل،ولی بازم خدا رو شکر.

راستی ۳: دلم بدجوری می خواد که بازم طعم اینکه به یه نفر متعهد باشی رو لمس کنم.

راستی ۴: مهستی رو دوست می دارم هنوزم..صداش واسم پر از خاطره اس.......

راستی ۵: از اوضاع نا بسامان فعلی  هر لحظه فقط می شه یه چیزو حس کرد.نسل سوخته.از ماست که بر ماست......

راستی ۶: قربون صدقه خون ام کم شده .می خوام یکی رو واسه اینکار استخدام کنم....خیلی از مردا عادت دارن فقط 2-3تا جمله رو حفظ کنن و اونو به عنوان قربون صدقه به خورد طرف مقابل بدن....به نظرم این اصلا" هیجان نداره و بعد از یه مدت مسخره می شه.بعضی ها هرچی کلمه تو دنیاست رو هی به هم می چسبونن و باهاش طرف مقابل رو .... می کنن.یعنی اونم از بس کلمه های قلمبه سلمبه و کتابی توشه که آدم حالش بد می شه و بدش میاد.بعضی ها هم می گردن و واسه طرف مقابلشون یه اسم خاص می ذارن و اونو با این اسم صدا می زنن و در مواقع قربون صدقه رفتن احساس واقعی شون رو بیان می کنن نه اینکه فقط بخوان رفع تکلیف کنن.این جور قربون صدقه ها منظورمه و اون موقع است که کلی می چسبه.پس آقایون عزیز  لطفا" یادتون باشه که این (راستی ۶ ) شاید یه جا به دردتون بخوره.پس تمرینش کنید و بی تفاوت از کنارش رد نشید.چون خیلی روی احساس طرف مقابل به شما تاثیر گذاره.می تونید امتحان کنید و نتیجه اش رو ببینید.

راستی ۷: تا حال شده به خاطر اینکه انرژی مثبتت زیاده دعوات کنن و بگن نخند و فقط کار کن؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:27  توسط سمیرا میس  | 

چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ،

 مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش

                                                                        ( ويليام شکسپير )

 

 

گاهي وقتها آدمها اوني كه نشون مي دن نيستن.خيلي ها ناداني ها و جهلشون رو پشت سكوتشون مخفي مي كنند و با سنگر گرفتن پشت سكوت هميشگي و يه لبخند گنگ كه ممكنه حالت عاقل اندر سفيه به خودش بگيره اون ذهن تو خالي شون رو پنهون مي كنند.گاهي هم يه سري آدمها بسكه الكي خوشن و بي خودي مي خندن و زيادي باهمه احساس صميميت و راحتي مي كنند باعث مي شن ديگران روشون حساب نكنند در صورتيكه ممكنه پشت اين چهره الكي خوش يه دنياي بزرگ از دانسته ها وجود داشته باشند.

منظورم اينه كه هميشه سكوت دليل اين نيست كه اين آدم خيلي موجه هستش و كامل و برعكسش هم همين طوره كه هميشه اونائي كه ظاهر پر سر و صدائي دارن تو خالي نيستن.

از خودم لجم مي گيره كه چرا بايد به خاطر ديد و نگرش ديگران خودمو محدود كنم .چرا نمي تونم اونجوري كه دلم مي گه زندگي كنم.هرچقدر هم روشنفكرانه نگاه كنيم بازم مي بينيم كه اينجا ايرانه نمي شه اونجوري كه مي خواي زندگي كني بدون اينكه طرز فكر ديگران واست مهم نباشه.....

راستي 1: گوشي موبايلم سوخت و بنده الان كمي تا قسمتي شاكي مي باشم...........

راستي 2: از اينكه مردا شلوار جين رو با كفش مردونه بپوشن متنفرم......

راستي 3: عاشق سيب زميني سرخ كرده با سس سفيدم.....

راستي 4: توي جمع دوستام و فاميل و تقريبا" هركسي كه مي شناسم بنده بدغذاترين آدم مي باشم.يه جورائي توي اين زمينه ركورددار هستم.....مثلا" از كاهو،كلم،سبزي،هويج،بادمجان،كدو،پياز،گوجه فرنگي،فلفل دلمه اي،ذرت،قهوه،نسكافه ،كيوي،انگور دونه درشت،خربزه،طالبي،خورشت های شیرین .فسنجون،رشته پلو،لوبيا پلو،آبگوشت و......و يه عالمه چيز ديگه بدم مياد.از گشنگي بميرم هم اينا رو نمي خورم.....

راستي 5: توي بچگي هام خيلي شيطنت كردم و در حال حاضر 5تا جاي شكستگي توي صورتم از اون دوران يادگار مونده.3تا رو پيشوني ام.يكي كنار چشمم.يكي هم زير چونه ام.

راستي 6: يه جورائي هم لجباز مي باشم.البته با هركسي لجبازي نمي كنم.بستگي به طرف مقابل داره كه چه جوري بهم كليد كنه.

راستي 7 : عاشق خريدن كتاب،جورابهای جينگيلي مستون و  لاك. هستم ......

راستي 8 : پسر گرامي مدير عامل با يه پيشنهاد خيلي......ثابت كردن هميشه اونائي كه ظاهرشون مومنه درونشون هم مثل ظاهرشون نيست.همين آقائي كه هر روز منو به خاطر اينكه چرا موهام يه كم از مقنعه بيرونه توبيخ مي فرمودن.حالا خودشون......متاسفم واسه خودمون و جامعه مون كه بايد يه همچين آدمهائي توي راس قرار بگيرن....

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:12  توسط سمیرا میس  | 

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 

گاهي وقت ها دلت مي خواد گوشي موبايلتو پرت كني  از پنجره طبقه چهارم وسط كوچه و با قطع شدن صداي زنگش ته دلت يه حس خنك رخنه كنه.بعدش هم با خودت تنهائي راه بيفتي بري يه جاي دور.يه جايي كه هيچ صداي نباشه.يه جائي كه سكوتش گوشت رو درد بياره.بعدش روي چمن هاي اون جاي دورافتاده دراز بكشي و چشم تو چشم آسمون با خداي خودت حرف بزني.ناله كني غر بزني.....باهاش دردو دل كني.گاهي وقتها دلت  مي خواد هيچ آدمي نشناسدت.گاهي اينقدر حس گنگ بودن شيرين مي شه كه دلت مي خواد تا آخر عمر توي خلسه بموني.با اينكه خيلي وقته نماز نمي خونم ولي به ياد گذشته ها دلم مي خواد توي سجاده ام بشينم و فقط و فقط اشك بريزم.

اونم بي دليل.وقتي نماز مي خوندم يه جورائي خدا راهمو بهم نشون مي داد.شايدم الان باهام قهره كه پرتم كرده توي يه سلول انفرادي كه تنهاي تنها زجر بكشم.اون خودش مي دونه من چمه ولي نمي دونم چرا نمي تونم به سمتش قدم بردارم تا دوباره راهمو پيدا كنم.

 

راستي 1: محيط كار من:يه خونه 4 طبقه توي محدوده يوسف آباد.فيلد كاري اش هم در رابطه با پروژه هاي نفت و گاز هستش.و جايگاههاي CNG  . اتاقا ما توي طبقه پائينه كه نه پنجره داره نه نور خوب و كافي.همه ساختمون رو هم با دوربين هاي مدار بسته كنترل مي كنند.يعني توي اتاق نمي توني حركت اضافي انجام بدي.دور تا دور حاشيه اتاق مثل رستوران هاي قديمي ميز چسبيده به ديوار و كامپيوتر ها روش قرار داره.همكاراي من توي اتاق 2تا آقا و يه خانوم ديگه هستن.هر دو تا آقاها از من كوچيكترن و يكي شون هم پسر مديرعامل هستش.و هر دو هم مومن.اون خانومه هم دختر خوبيه ولي آرومه و به نظرم بعد احساسي وجودش يا مخفيه يا يه بعديه. آدمهاي توي اتاق از نظر اخلاقي از زمين تا آسمون با من فرق دارن.مني كه نمي تونم يه جا آروم بند شم اونجا مجبورم از 8:30 صبح تا 5:30 عصر از پشت كامپيوترم تكون نخورم.تازه همه اش هم بايد دستم به مقنعه ام باشه كه اسلام رو به خطر نندازم چون اينجا يه جورائي حجاب و .... واسشون شده قانون..فيلد كاري مشخصي هم ندارم.يه جورايي بايد هي بگرديم توي سازمان ببينيم مشكلات قسمت ها چيه و بيايم واسش رويه درست بنويسيم وخروجي واسه نوشتن برنامه ها در بياريم يا اينكه با اكسس واسش يه برنامه بنويسيم.نمي دونم چرا محيطش با روحيه من سازگار نيست .ولي فعلا" دارم مي سازم و خدا رو هم شكر مي كنم كه حداقل بيكار نيستم.مي دونم هر جاي ديگه اي هم برم بازم يه سري مشكلات ديگه وجود داره.تقريبا" هر روز ساعت 7:30 صبح مي رم از خونه بيرون و 7:30 شب مي رسم.

 

راستي 2: نمي دونم چرا با اينكه رز سفيد عزيزم واسم دعوت نامه پرشين گيگ رو فرستاده بازم نتونستم آهنگ لود كنم.

راستي 3: به نظر شماها خدا چه رنگيه؟؟؟؟من مي گم خدا آبيه با نقطه هاي نور...با يه حاشيه سفيد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 20:27  توسط سمیرا میس  |